به قول پدربزرگ که می گفت:
خوشا صحرا
خوشا دریا
خوشا رود
خوشا آن کوچه باغ های قدیمی
خوشا آن مردم خوب وصمیمی
خوشا هر جا بجز تهران پر دود
میخواستم بگم من چند روز دیگه امتحان دارم واسم دعا کنید.![]()
![]()
![]()
سلام دوستان خیلی وقت بود نبودم! درس داشتم!
بگذریم.این متن پایین شعر آهنگ" سی دی رو بشکن" از یاس هست که راجع به زهرا امیر ابراهیمی خونده.میدونم که قدیمیه ولی من تازه شنیدم.خیلی ناراحت شدم.بیت های شعرو با / از هم جدا کردم تا راحت تر بخونید.من تصویریشم دیدم واقعا افسرده شدم.راستی روی جمله هایی که قرمز کردم بیشتر فکر کنید.
هیچکی نگفت یه دختره/ تنها تو این شهر شلوغ/ بین نگاه هرزه ی/ مردم سرتاپا دروغ/ چه حالی داشت وقتی همه/ آرزوهاش مرده بودن/ وقتی که دستای پلید/ آبروشو برده بودن/
هیچکی نفهمید چی کشید/ وقتی که مرگشو می دید/ توی هجوم نعره ها کسی صداشو نشنید/ بدون دروغ نیست این حرفا داره صحت/ همه ی ماها شدیم یه ماره چهار و سه خط /ماییم وارث درد/ ماییم باعث مرگ/ غیرت ایرانیا رو صاعقه زد/ حرفا بحثا رفت تو اعصاب شد کابوس بد/ کم کم خواست به صدا در بیاره ناقوس مرگ /دختر ایرانی ناموس تو ناموس من/ چرا کاری کردیم خودش بره به پابوس مرگ؟/چطوری دلمون اومد با آبروی یه دختر/ ما بازی کنیم که زندگیش بشه مختل/ تو کنج اتاق تکیه داده اون تنها /خدا اشکو به اون هدیه داده بود شبها /ولی حالا شب و روز چشما تشنه ی اشک/ طوری که دیگه تموم شده بود چشمه ی اشک/ گفت به خدا:ای خدای من فقط یه خواهش/ به من بگو همه اینا یه خوابه/ ولی خواب نیست دخترک بیدار بود/ دخترک بازیچه ی جماعت بیکار بود/ بیمار شد/ از تهمت های کثیف و نا بجا/ ای خدا بده دختر رو از دسیسه ها نجات/ تا به حال /همچین بلایی نیومده سرت/ که اگه بیاد می گی:بلا از این بدتر اومده؟/ولی کدوم ما جامونو گذاشتیم جاش /که ببینیم چی میکشه ما هم بسوزیم پاش/ کاش/ یاس/ می مرد همچین روزی نبود/ که غیرت بمیره به دست یه خنجره عمود/ خنجر به دست یکی بود/ ما همکارشیم/ که توی جهنم ما هم با اون هم بالشیم/ خطاب به اون پسر که چقدر می تونی کثیف باشی/ کاری که تو کردی بدتر بود از اسید پاشی/ تو که حاضری خودتو بکشی واسه حسین/ تو که محرم و سیاه می پوشی واسه حسین/ حسین گفت اگه دین نیست باشیم آزاد مرد/ نه واسه یه سی دی کثیف بکنیم بازار رو گرم/ اون دختر زحمتها کشید /تا به شهرتی رسید/ واسه لذت بردن از اسمش یه مهلتی بدید/ گفتید:صحبتی جدیده/ نوبت همینه/ با سرعتی عجیب/ چه تهمتی زدید!/
پس کجا رفته غیرت/ مردای این شهر شلوغ/تمومه شهر پر شده از مردم سرتاپا دروغ /الکی تبصره نزن /خودتو تبرئه کنی/ تو عقل داشتی/ خودتو رهبر خودی/ ولی دونسته خودت رفتی عقب گناه/ پس بشین تو منتظر غضب خدا/ ولی نه ماهی رو هر وقت که از آب بگیری تازست/ پس بدون که راه واسه ی بازگشت بازهست/ باید راه بست/ به تبلیغ بیشتر/ و سعی کرد برای تبدیل خویشتن/ به انسان واقعی با همه ی صفات /با انصاف و واقع بین حاضر واسه ی دفاع/ میگم به اونایی که واسه باقی حرف تشنن /شک نکن تو همین حالا سی دی رو بشکن...
عجب
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمارغمم، عین دوایی تو مرا
بی بال و پر اندر پی تو می پرم
من کاه شدم، چو کهربایی تو مرا
آن کس که به روی خوب او، رشک پریست
آمد سحری و بردل من نگریست
او گریه و من گریه، که تا آمد صبح
پرسید کزین هر دو عجب، عاشق کیست؟
مولوي
تا صورت پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم آدم و هم شیث و ایوب و هم ادریس هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داود علی بود
در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان هم مرشد و هم راهبر خضر علی بود
داود که می ساخت زره با سر انگشت استاد زره ساز به داود علی بود
مولوي
هفت خط
من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست
اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
و آنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست
عطسه آدم که روح القدس بر مریم دمید
و آنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست
گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خمش
گفته و ناگفته ای دانای جان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست
الهی قمشه ای
من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهترآنست که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
ای وای براسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خداوندا! به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان میفروشند
همه کاشانه شان خالی ز قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند
سر حسرت ببالین می گذارند
به آن درمانده زن٬ کز فقر جانکاه
نهد فرزند خود را بر سر راه
به آن جمعی که از سرما بجانند
ز "آه" جمع٬ گرمی میستانند
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته
سخن از مهر مادر نا شنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شورفرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین!جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران!که درتو چشم من یکدم نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند درشگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا
شهریار
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند و عشق را در سینه حبس کردند و حرمت آنرا نگه داشتند... درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیباییها رسیدند
خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت , حیوانات را شهوت داد بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل.هر انسانی عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر از فرشتگان است .هر انسانی شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوانات است
شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو
دوستي شايد عشقست که ميسازدو ميسوزد و شايد ترانه ايست که هر دم آوايش در دل جاريست ليکن هر جه هست زيباست
دبير فارسي بودم نامت را اولين غزل از صفحه کتابها مي نهادم اگر دبير جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش ميکردم تا معادله محبت پديد آيد اگر دبير هندسه بودم ثابت مي کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند...........
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و
چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نميرود اين آرزو مرا
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم
هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد
نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد
گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم
گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق
سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
آتش عشق است نسوزد همه كس را اين
آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران
من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند
گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو
صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط
گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر
دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم
تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند
در آخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توآن را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست
و به آرامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی شب نو
روز نو
اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو
حسرت نو
پیشه نو
زندگی باید که سرشار از
تکان و تازگی باشد
زندگی باید که در
پیچ و خم راهش
ز الوان حوادث
رنگ بپذیرد
من زبانم لال (!)
حتی یک خدا را
سجده کردن
قرنها او را پرستیدن
نمی خواهم
من خدایی تازه می خواهم
گرچه او با آتش قهرش
بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد
آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگی ها
یاغی ام دیگر !
یاغی ام من !
گو بگیرندم
بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو به سنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را
فرو کوبند .. ! من از این پس
عاصی ام دیگر
یاغی ام دیگر ..!..
گلی که امروز لبخند میزند،
فردا میمیرد؛
همهی آنچه آرزو داریم بماند،
وسوسه میکند و سپس پرواز میکند.
شادی این دنیا چیست؟
نوری که شب را به سخره میگیرد،
درخشان اما کوتاه.
پرسی شلی
"خداوند دوستدار سکوت است.
نگاه کن که چگونه طبیعت— درختان، گلها، علفها— در سکوت رشد میکنند؛
نگاه کن ستارگان، ماه و خورشید چگونه در سکوت حرکت میکنند…
برای لمس روح به سکوت نیاز داریم."
مادر ترزا
بگریم یا بخندم؟
زمستان است!
هوا دم کرده وبرفی
دهانم بی تحرک
بدون تکه حرفی
کتم کوتاه وتنگ است.
وشلوارم مثال پاکنویس دیکته ام
ناجور
وکفشم با دهانی باز می خندد
تو پنداری که خورده بر سرش
ساطور
و جوراب پر از سوراخ وتنگم
به پایم می رود با زور
هوا سرد است وبرفی توی راه است
کلاهم پاره پاره چون هواکش
تو پنداری که درجنگ به جانش خورده ترکش
شده مثال آبکش
نگاهم خیره مانده در نگاه کیف
بی بندم
نمی دانم به حال خود
بگریم یا بخندم؟
ولش کن بی خیالش
همان بهتر که چشمها را ببندم
به بازی های این دنیا بخندم
تغییر
چشم هایت را ببند
باز کن
حالا همه چیز عوض شده
دنیا به اندازه یک پلک زدن
تغییر کرده است.
پرستو علی عسگر
سفر
دستت را به من بده
تا زمین راه زیادیست
دستم را محکم بگیر
توی شلوغی گم می شوی
گفت دانه برف مادر
به دختر دردانه اش
و در مسیر باد
به راه افتاد
الهام فرجی
خالی
می شود
خانه خالی از سکوت
کوچه خالی از درخت
هوا خالی از نفس
ساعت خالی از زمان
چشم خالی از نگاه
و دلت خالی از من
و دلم...
خالی از تو مگر می شود؟
معصومه رسولی
تو را با خنده می شناسم
به من نگاه نکن
وقتی که متعجب هستم
چون ممکن است از چهره احمقانه ام
خنده ات بگیرد
تو خیلی زیاد می خندی
فکر کنم روزی آنقدر بخندی
که بمیری
ومن آنقدر گریه کنم که بمیرم
و من و تو
جایی دیگر همدیگر را خواهیم دید
وخاطره هایمان را
تعریف خواهیم کرد
که تو از خنده مردی
و من از گریه
اگر به چهره متعجبم نگاه کنی
خنده ات می گیرد
تو خیلی زیاد می خندی
آنقدر که ...
نه!
دیگر هیچ اتفاقی نمی افتد
و من خیالم راحت است
چون هیچکس دوبار نمی میرد
مینا رمضانی
خواب نما
اگر در خواب تو آمد یه مورچه نخواهی خورد هرگز کله پاچه.
اگر خواب دیدی یک کلنگی بدان در درس هایت هی می لنگی.
اگر در خواب دیدی درس تاریخ بزودیمی خوری شش تا جگر سیخ.
اگر در خواب تو آمد یه جوجه نصیب تو شود چند تا آلوچه .
اگر خوابیدی اما خواب ندیدی تو حتما یک دفعه از خواب پریدی.
اگر در خواب دیدی یک عدد پیت بدان اوضاع درس تو شود خیط.
از اون حرف ها
سیب که از خوشمزه گی اش شنید سرخ شد.
نگاهت را به من ندوز سوراخ می شوم.
سکوت که جیغ زد فریاد از جا پرید.
به آب تشنه ماهی هدیه می کنم.
وقتی سوزن برای خیاط چشمک زد نخ پاره شد.
مترسک
گنجشک دلگیر گفت:
"بر روی شانه ات نشستم
برایت آواز ها خواندم
از دیگر گنجشکان گذشتم
زمستان تنهایت نگذاشتم
ولی تو...
دریغ از یک لبخند یک حرف
حتی حرکت نمی کنی "
مترسک ساکت ماند
گنجشک بال زد
لب های مترسک به هم دوخته بود
پاها ودست هاش بابند بسته
زندگی مترسک چقدر سخت است
کسی دیگر برایش سخن نمی گوید
و او باید با چشم هایش
تنها
انتهای راهی را ببیند
که هیچ گاه از آن گنجشکی نمی آید.
سپیده خضری
زمستون
خدا کنه هوا سرد نشه.حالا با این کت درب وداغون چیکار کنم؟خدا کنه برف نیاد و گرنه مجبور می شم کفش های تنگ و پاره پارسالم رو بپوشم.کاشکی هوا یه خرده گرم بشه. دستام خشک شد از بس جلوی دهنم گرفتمشون.کاشکی بتونم پول هامو جمع کنم و یک جفت دستکش بخرم.کاشکی برف نیاد.خدا کنه مدرسه ها تعطیل نشه وگرنه کی از من لبو بخره؟
خدا کنه که برف بیاد تا من کاپشن جدیدم رو بپوشم.خدا کنه برف بیاد مدرسه ها تعطیل بشه با خیال راحت بریم برف بازی.خدا کنه امروز بابا وقت داشته باشه با هم بریم کفش بخریم.امسال دستکشهامو تو دستای آدم برفی می کنم تا مامان مجبور شه یکی دیگه برام بخره.خدا کنه برف بیاد...
مدار صفر درجه
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی وعاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم وچشمان تو
نه آتشی ونه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
افشین ید اللهی
می دونم
زندگی پر از سواله می دونم
رسیدن به تو خیاله می دونم
تو میگی یه روزی مال من میشی
اما موندنت محاله می دونم
تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه ی چشات زلاله می دونم
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملم هلاله می دونم
تو میگی پرنده شیم بریم هوا
غصه ی ما دو تا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم دیگه داره تموم می شه
صبر تو رو به زواله می دونم
اون درخت سیب آرزوهامون
پر میوه های کاله می دونم
آره میری و نمی پرسی که این
دل عاشق در چه حاله می دونم
مریم حیدر زاده
حدس
و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی
من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی
به خاظر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اول
که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی
مریم حیدر زاده
محبت
نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
مریم حیدر زاده
دلت آمد
تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی
و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی
به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب
ببینم میروی آخر از اینجا یا که میمانی
تو رو جان همانی که جدایت کرد از چشمم
همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی
عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان
چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی
همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت
تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی
چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را
همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی
اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی
ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی
تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند
دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی
و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگرد
به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی
تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما
خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی
مریم حیدر زاده
زیر درخت آرزو
می خوام یه قصزی بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یک حرفی بزنم که دیگه تنهام نزاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد اسم تو . تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون می زنه
امشب می وخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب درنیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها بری
مریم حیدر زاده
به بزم مـی پـــرستــان شـو اگـر در کار جــانــانـی
که مـستــی حـل کند مشکل به رمــز وا مـسـلمـانی
به زاهد گــو ریـا کم کن که ما در نــامه ات دیـدیـم
هــــزاران معـصـیت داری هــــزاران نابســامــانی
اگرداغی به دل داری نشان از عشـق جـانـان است
به ناز و غمزه مجنــون شـو چه باشد این پریشانی
زروی شـــوق دانسـتن مپــرس از وصف یــار مــا
حـدیـث چشــم و گـیــسـویش نبــاشد گـفـت آســـانی
بیا در راه وصـل او به وحــدت جــرعه ای نوشیم
گــریــزیــم از غــم دنیــا ببنــدیــم عهــد و پیمــانی
گرت میل صفا باشد به عشرت کوش و عاشق باش
کـه شــاهـد چشمه ها دارد به عشــرتهـای پنهـــانی
خدایـا سینه ای دادی که در آن جــز محـبـت نیـست
به امـیــدی که بــرداری حجـــاب و بنــد جسمــانی
لب خشکـیده ما را ز روی فضــل خــود تـــر کـن
گهـی بـا لعــل یاقــوتت گهـی با شُـــرب عــرفــانی
از آن روزی که دنیـــا را به چشمم کرده ای خاری
تعـلــق نــایـــدم حتی به تـــاج و تخــت سـلـطـــانی
به نامت خـــو گــرفتم من کنم آغـــاز هـــر کـــاری
که آرامش دهــد نــامت به ایـن دریــای طــوفــانی
الا ای پـیـــر میخــانه کــه جـــز دُردی نمی نــوشی
به جـامـم جـــرعه ای می ریز از آن دُردی ربانی
مجــالی گــر دهد دستم روم بیــرون ز این هـستــی
سفــر بـا جــان کنــم آن دم به عالـمهــای روحــانی
تو ای همــــراه و یـــار من نگــــر بر سیـــر آفـاقـم
اگــر در سلـک ما هستـی مبــادا اینکــه جـا مــانی
چنان مهرت به دل دارم که گر جان خواهی از پیوند
کنــم تقــدیــم چـشـمـانت بـه خــوشحــالی و مجــانی
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار بشنو از من پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرینه گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...
دکتر علي شريعتي
خواهش مي كنم نظر بدهيد.(حتي شما دوست عزيز!)
شهریار کوچولو گفت: – بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: – نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: – معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: – اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: – تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: – پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: – یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
– ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: – معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شازده کوچولو- آنتوان دو سنت اگزوپری
اگر روزی در آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته…
شازده کوچولو- اگزوپری
منهای من
دیگراز امروز رویاهای تو منهای من
هر چه تقصیر است باشد پای تو منهای من
گفتی حرفت را ومن هم زیر لب گفتم که عشق
بعد ازاین یا جای من یا جای تو منهای من
فکر کردم دیدنی باشد پس از یکسال
خستگی در چهره ی تنهای تو منهای من
کاش می دانستم از این گیر و دار
بین ماعشق می ماند فقط منهای تو منهای من
می دونی دل اسیره اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو دلم آروم نگیره
می دونی دلتنگ تو نموده آهنگ تو
ولی بیهوده گویم بسی بیهوده جویم
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزامو می شماره
اصلانی
دلتنگی
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
خاطره ها
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین وچه تلخ
دست نا خورده به جا می مانند.
اخوان ثالث
|
|
||
|
|
| |
|
|
||
|
کاش هر شب در دل این آسمان سکه ی مهتاب دل پیدا شود کاش وقتی ماه تنها می شود قطره اشکی درغمش مهمان شود کاش وقتی ماه گریان می شود زخمهای هر دلی عریان شود عاشقان این است راز آن نگاه قطره اشکی دیگر از چشمان ماه | ||
ماه وسنگ
اگر ماه بودم
به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم
به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی
به صد ناز شاید
شبی بر بام من می نشتی
وگر سنگ بودی
به هر جا که بودم
مرا می شکستی! مرا می شکستی!
فریدون مشیری
دوستی
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم
به هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن وسنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من وجور تو نیست سخن از
متلاشی شدن دوستی است
وعبث بودن پندار سرور آور مهر...
حمید مصدق
امید
چون چشم ندارند هماورد ببینند
همواره بر آنند که نامرد ببینند
در کوچه ی یلدایی تاریخ دلت را
چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند
از درد و رگ درد مزن دم که حریفان
خواهند تو را بی رگ و بی درد ببینند
کابوس شگفتی است که بیراهه نشینان
از راه نپیموده ره آورد ببینند
سیلی ز سواران سیه جامه روان است
روشنتر اگر باطن این گرد ببینند
تا خاطر گلدان لب طاقچه سبز است
غم نیست اگر باغچه را زرد ببینند
ای غنچه ی افروخته ای سوخته ای دل
مگذار تو را زرد رخان سرد ببینند
امید من آنست که در آیینه یک روز
چون دیده گشودند کمی مرد ببینند
سید حسن حسینی
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
طلب عشق
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر نیست
گر شکستیم ز غفلت من ومایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر امروز خطایی نکنیم
گر در خود شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
چشمه ها
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمند تران اند.
شاملو
آیینه
هر گز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم !
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغو شت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی اسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
وانسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
شاملو
|
عمر عمر خود را می کشم عمر خود را می کشم روزها را لحظه ها را می کشم لحظه هایی را که هرگز بر نمی گردد دگر آه یک سال است این کار من است کار دست گرم و تبدار من است لحظه لحظه کندن گلبرگهای زندگی کندن گلبرگ های زرد تقویم زمان آه بیزارم من از این روزها روزهای یکنواخت روزهایی را که ناچارا به قهر در حسرت کشتن هر لحظه اش خویشتن را می کشم آه وقتی که روی گور آرزو خط بطلان خودت را خوانده و رد می شوی زندگانی چیست؟چیست زندگانی بی دلیل وقتی دست کوتاه ا ست و خرما بر نخیل سکوت گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟ فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور گفتا که خموش ! تا که زندانی زور بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش کای ژنده بتن ،مردن کاشانه به دوش بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست دل زنده کنید تا بمیرد ناکام این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام برسر نکشد ، خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ، جام به جام نابود کنید . یأس را در دل خویش کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش کارو سخنی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به روش نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست پشت درهای فرو بسته شب از دشنه دشمنی پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست چه بگویم ؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر،آوا جز زموشی که دراند کفنی نیست ونذر این ظلمت جا جزسیا نوحه شو مرده زنی نیست ورنسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست... احمد شاملو
بی نام ونشون ها | |||||||||||||||||
نه آن لیلا ترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش نه ازسنگم
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثله تو غمگینم
فقط مثله تو دلتنگم
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی!
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی؟
گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم؟که غم از دل برود چون تو بیایی
مرده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
سوختم خاکسترم باد برد
بهترین دوستم مرا از یاد برد
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود.
و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسید :این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟
فرشته جواب داد :می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم .
آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد .
|
ما ز جنـونيم و مجنونـی افتخـار ماست ديوانه عشـقيم ، عاشقـی اعتبار ماست آن نشانه ها کزو به مسجدومنبرگفته اند تاری ز زلـف پر پيـچ نـگار ماست |
نظر شما در جهت دهی به این وبلاگ موثر خواهد بود.![]()
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید گریه کنی فرصت د یدن ستاره ها را هم از دست می دهی.
محبت را از زمانی آموختم که کودکی می خواست با تنها آب نباتش آب شور دریا را شیرین کند.
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش. ![]()
از خدا پرسیدم چی دوست داری؟
گفت: سخاوت. دیوانه گفت: حماقت. غم گفت: ملامت. کوه گفت: صلابت. فدایه تو که گفتی : رفاقت. ![]()
دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هر چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي ميمونه
حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد.!
شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حال كه به آن دعوت شده
اي تا ميتواني زيبا برقص![]()
براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند ، زیرا که هرگز پی به تنهایی
خود نمی برند .
از نویسنده ای مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد
بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر
سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد...
زندگي چون گل سرخست پر از خار و پر از عطر و پر از برگ لطيف ..... يادمان
باشد اگر گل چيديم.خار و عطر و گل و برگ. همه همسايه ي ديوار به
ديوار همند...
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم
وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم
را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .
در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ
هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا
را هم تغيير دهم.
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي
تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت
بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد. ![]()
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند چند فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد.
مي دوني وقتي كه خدا داشت بدرقت مي كرد بهت چي گفت ؟؟؟؟ گفت جایي كه داري ميري مردم داره كه ميشكننت ،،،نكنه يه وقت غصه بخوري ،،من همه جا باهاتم تو تنها نيستي .تو كوله بارت عشق مي زارم كه جا بدي ..اشك ميدم كه همراهيت كنه.. و مرگ كه بدوني براي هميشه بر مگردي پيشم .....
ديروز باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. . و اما امروز باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست.